تبليغاتX
پلاک سوخته

 

ســــــــــــــــــــــلام !

 

وعده داد ه بودم  تا آسمانی دیگر و بارانی یکریـز ! به دوستی گفتم :

وقتی ما می‌خشکیم انگار همه چیز خشکیده است !!!!

این روزها فقط به آسمان نگاه می کنم تا شاید آرزوی باران را فراموش

نکرده باشم ولی همیشه در ، روی یک پاشنه نمی چرخد .

نمی دانم سالها پیش بود یا همین چند دقیقه پیش که یکی می گفت :

 "ما با صدای باران از کوچه می گریزیم"

 

حالا من می مانم و شما ؛

باران آمد و آسمان تغییری نکرد . این شاید نشانه ای باشد برای کسی

که دنبـــــال دیگری می گردد . افسانه ها همیشه هم دوست داشتنی

نیستند !!!

شما اینطور فکر نمی کنید ؟؟؟؟؟!

 

 

 

این پـازل چیـزی کم دارد

آفتـاب از آفتـاب رو نمی گیـرد بیـرون بیا

آب جیره بنـدی بدرقه ات می کنـد

حالا برگ سبـزش تحفه در ویش

حرف شهریـور نزن ،  خرداد از تیـر خونین تر است

لای دندانت چیـزی گیـر کرده شبیـه گوشت برادر

حجابمان را که در ست کردیم حجاب می ‌خواهیـد چه کار ؟

بخت مردم وا شد که مغرورت شدم

سیـب را با چاقو پـاره کنی لطفی ندارد برادر !

این تـمشکها نرسیـده خشک شدند

فرمانت را میـزان نـکردی جاده خاکی شد

اسلحه را طوری زمیـن بگذار سر نیـزه رشد نکنـد

پیـاده روها که از خیابان شلوغ ترنـد

بـوق بـوق چنـد عروس به گلوله فکر می کنـد ؟

ماشیـن را با گلدان اشتـبـاه گرفته اند

از لا به لای من رد شو شاهراه تـو ام

کسی به ناحق دهنـم را بست

نافم را با باتـوم بریده اند

زندان جای حرمسرا نـگرفته شاید که اینـها عجله می کنـنـد

وقاحت هم شر می دارد

بیـگانه از چپ به راست می‌رود و من از راست به چپ

سردوشی ات را گرفتـه ای سرباز ؟

آجودان هفتم تیـر می کشد

آنکه از قلم افتـاد گنـاه دارد

دستی هم بر سر این یـتـیـم بکشیـد

بیـوه اش را اجاره کرده‌اند به نـرخ روز

چیـزی به شک نمانده برادر !

یقیـن سلول انفرادی

"اُدْعُوني اَستـَجب لـَکـُم "

این مـــار یـک سر دیگر هم دارد

هرتختـی که جم نمی شود تاریخ از کار بیـافتـد

به سیـلی ات ترسیده‌ام دیه‌ات سرخ شود

این شما و این هم در خت گز

"اسفندیار مغموم ! همان به که دیده فرو پوشی "

یک سال نیست که بریده ام

ملالی نیست جز دوری رویتــان

آبله با قابله یعنی سودابه

خدا به اسباب و اثاثیـه‌ات رحم کند منجی !

این قافله را سگ از گوسفنـدان بیش است

چوپان که دروغ نمی گوید

فردا به آستـیـن مبـارک خودم را خواهم کشت

من از تـراکتـور می ترسم

پـیـنـه ها به پایت نچسبـد پیشانی‌ات بلنــد باد

توی این دخمه : "آری اینـچنـیـن بـود برادر"

صدایم به شما نمی رسد گوشم را می برید ؟

حالا که ریه ام آبکش شده بهتـر نفس می کشم

زندگی جزیی از این درخت است که حرس نشده

زیبـا یعنی بزن بر طبـل بی عاری جسارت عالمی دارد

حالا هی گوشت به دیـــوار باشد نـرّه خر !

گربـه ها از موش دزد ترند

فضا را چرا اشغال کرده ای گاو ما از کرّه گی شیــر نداشت

برای یک لیـوان عسل سو غات زنبـور است

وسعت واژگانی یعنی همیـن

یکی خودش را چسبـانـد با لا ی سقف

خشت کج نتیـجه‌اش همیـن می شود

با آستانه ای که روبه رویت ایستـاده چه کار می کنی؟

این کوبه را قبـلن زده اند

اینـکه پروا کرده‌اید را ست نبــود

دنیا به امثـال من نیـاز نـدارد

یک سیلی طلبت باشد تا آقا بیـاید

روی میـز را چرا خونی کرده ای احمق!

قورتش بده تا بالا نیــاورد

 این چنـدمیـن بار است اینـجا می آیی؟

با هم اگر باشیم پاییـز می چسبـد به کفشهایـمان

آن وقت نه کلاغ پیـدایـمان می کند نه زن بابا !

دور هر چه را نمی خواهی خط قرمز بکش

بهتر آن بـود از روز اول افتـادیم

کاسه لیـسی به درد کسی می خورد کاسه‌اش بلیـسد !

چند پرونده بغل گرفته ای بوی مرگ بدهد ؟

انجیـل از یک زاویه‌ی دیگر تـورات پشت پا خورد

بیـشتـر از این میـسّر نیـست خاموش باش خموش

زنگوله‌ی پای تابوت یعنی یک شب نخوابیـده ای

کاری کن به خلق خدا خوش بگذرد

این طنـاب را بیش از دور گردنت مپیـچ

روسها آماده اند تا انگلیس حکم کند

خمیـازه را بگذار برای وقتی بدنت سرد شد

این قـواره ها به لباست نمی آید

یک طرف صورتت را ذغال بکش

دنیـا را با دو چشم نمی توان دید

هوا را که مست کرده ای کافی نبود

دور هشتـاد با دنیـا روز !

پشت شانه ات تیـر کشیـد موهایت را شلال کن

من از روزی می ترسم فردا زود برود

مرغابیـها هم گاهی تـشنـه می شوند

نیشت را از تیـشه بردار کمی سبـز شود

باغچه یعنی تــو

یک صندلی درونت بزن خوب نگاهم کنی

بله را بعد از سه بار بگو مروارید !

صدف هنـوز فکش درد می کند

اصلن این آلودگی هوا هم شده مضاعف

دود از کله خیـابان بلنـد کرده است

اولیـن تاکسی را که دیدی دیرت می شود

پریدن اولیـن کلمه است

ساعتت را روی صورتم تنـظیـم کن ماه در نرود

بیش تر از آسمان بمانی هوایت زیاد می شود

این کوچه از ابتـدا بن بست بوده‌است تا آخر

کوه به کوه نمی رسد ولی من به تـو رسیـده ام

سهمت از چنـد میـلیـارد کیـلو متـر زمیـن چقدر است ؟

خروس همسایه گوشش را تیـز کرده است

داریم به انتها میـرسیم

"بالا رفتیـم ،بالا بـود . پاییـن اومدیـم پاییـن بـود "

 

                  مهرماه  88  -  تـهـران

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:37  توسط امید فرهادپور  | 



 

 

 

 جنون مدد کن و برگردان

مرا به جاده ی حیر ا نی

 

 

  "بدردو"   تا آسمانی دیگر و بارانی یکریز

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:27  توسط امید فرهادپور  | 



زنگ که زدم می گفت : ما دیکتاتوری نخواستیم . تو را به خدا یک جوری صدایمان را به گوش مردم برسان. من خواب بودم . لیوان آب را که برداشتم و دستم به خنکای آن بیدار شد خیلی چیز ها معلوم شد .باز هم آن حلقه ها را خیس دیدم . گلوله هایی که زمانی با اشاره ای می ریخت . حالا من بودم و یک دنیا صدا . چگونه فریاد بزنم.داشتم فکر می کردم چگونه ؟ کسی از توی گلو حرف میزد . در ست حرفهایش را نشنیدم . شاید خواب بود یا.

"مادیکتاتوری نمی خواستیم"

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:59  توسط امید فرهادپور  | 



در انتظار کسی هستم ،که صدایی بلند دارد
مثل همه باید بگویم سال نو مبارک! جمله ی قشنگی است؟این قشنگتر است یا اینکه دختر همسایه عاشقم شد؟؟؟!!!! روزگار غریبی است.......

دلم می خواهد اینجا دعا کنم ولی نمی دانم کدام را بگویم. این درد مشترک همه هم پالگی های ماست و کاریش هم نمی شود کرد . اما..................

خدایا:این سال نو را به تقدیری رقم زن تا با چشمهای خود ببینیم و با گوشهای خود بشنویم و از همه مهمتر فکر مان را و اندیشه مان را از آن خود کنیم . بار الها هر چه خود خواهی برایم پیش آر    زانکه دق الباب زیبای من است.   یک قدم کمتر برایم عیب نیست     پشت در غوغای لیلای من است

 

پیروز باد مزدا

پیروزباد نوروز

نیک روی باد آریا

 


   


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:8  توسط امید فرهادپور  | 



سلام

دیر آمدم ولی همیشه اینجایم . روزها گذشت که پاییز نیز با آنها بود . برای ما که جز حسرت ، چیزی نداشته و نداریم و تاریخمان تنها در  این کلمه خلاصه می شود، غریب نیست . پاییز و آتشی،محمد مختاری،جعفر پوینده و گذشته ای که پر از خود زنی است!

عجیب نیست که هیچ ملتی به اندازه ما ، انقطاع فرهنگی نداشته است و در این رفت و برگشت نیز چقدر دچار انحطاط ! شده ایم . به راستی ما کجای جهان ایستاده ایم؟ از آیین محمد تنها یک نماز به جا مانده است که خودمان میدانیم که هر چیزی می تواند باشد جز نماز! از ترازوی علی تنها یتیمان شیر به دست داریم و از حسین فقط تشنگی و گریه!!!!!!!!. ما سرآمد انسانهای جهانیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چقدر جهان به آیین محمد و ترازوی علی و نه  گفتن حسین محتاج است ؟ امروز غزه در آتش کینه و خون و سیاست !می سوزد . امروز غزه به حسین محتاج است نه اعلامیه و شعار و محکوم کردن ! از خودمان بپرسیم پس حسین کجاست؟؟؟؟!!!! امروز عاشوراست و خیابان مملو از آدم ! حسین کجاست ؟ تنها همین!!!!!

 

 

باز هم شعر می نویسم و آرزوی دیدارتان را دارم . یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:14  توسط امید فرهادپور  | 



 

با آنکه ماه رمضان است و نباید گناه کرد ٬ از آنجا که "همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند"واصل را در رمز کائنات٬ وحدت حدود و وحدت وجود می دانسته اند و طبق قانون وراثت ٬ باید به نسلهای بعداز خودشان اعتماد کرد !!!(و یا نکرد )این گلوله اتشین تقدیم به شما باد !باشد به راه خیر هدایت شوم .

 

"آیه های پنهان شده ی یوسف "

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:58  توسط امید فرهادپور  | 



َ

سلام

دوباره "گرد سم خران" بپا شده است و دهه ی هفتادیهای عزیز و دوست داشتنی!!از خواب بیدار شده اند و حنجرهشان بوی لق لقای پست مدرن و تاویل پذیری و ارجاعت چند سویه و انواع اقسام نظریات لیوتار و دریداو...........که در آن دهه بیشترین ظلم از طرف همین حضرات! به نظریه های بلند و قابل تامل حوزه اندیشگی و متن و فرا متن و چند صدایی و به سمت بی معنایی ر فتن و مرگ مولف و ................!!!!!!!!!!!!شد و آن همه؛ داد از بی سوادی عده ای که آب را گل آلود می خواسند تا ماهی بزرگتر را از چنگ دیگران یربایند بر پاشد که نتیجه اش را می توان در این دهه پیدا کرد .

آقاین و خانمها ، شعر و زبان شعر دهه ی هشتاد از آن کسانی است که آن همه اندیشگی را درست و به جای خودش استفاده کند تا درگیر بحران مخاطب دیگری نشوند و آن نفرات در حال حاظر از آن بچه های "حلقه ارتعاش " خواهد بود . به یاری خدا میگذاریم که گرد سم خران این حضرات نیز بگذرد . والله اعلم .



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط امید فرهادپور  | 



پس از یک غیبت نسبتن طولانی برای شما و بسیار طولانی برای خودم تنها باید بگویم : سلام!
گاهی زوجها که فرد می شوند به خلسه ای فرو می برندت که انگار نجابت هزاره های دیگرت را به باد داده ای !!!!!!! این هم شاید گوشه ای از نسبیت نفس کشنده انیشتین باشد که هر روز و ساعت با هستی جدال می کند !

به هر حال روزگار غریبی است نازنیین !!!!!!

خیلی حرف دارم ولی باشد برای بعد . دو شعر را می گذارم که اولی را با بزرگی و لطف دوست و سرورم احسان مهدیان و باران عزیز و دومی برای کسی که نمی شناسیدش ولی امیدوارم به زودی به جمع ما بپیوندد . خانم معصومه نوروزی که فعلن کارشناسی ارشد را می خواند در تهران و بعدن صدایش را می شنوید . صدایی که تک مانده و تک ! نمی ماند.





ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:44  توسط امید فرهادپور  | 



....من شخصن بدون هنر نمی توانم زندگی کنم . اما هیچ گاه این هنر را برتر از همه چیز ندانسته ام . اگر وجود هنر برای من ضروری است٬ از آن روست که مرا از هیچکس جدا نمی کندو به من امکان می دهد که آن گونه که هستم ٬ همتراز با دیگران زندگی کنم .

 

هنر شرابی نیست که به تنهایی می نوشند ٬ بلکه وسیله ای است برای تههیج بیشترین آدمیان از راه ساختن تصویری ممتاز از رنج ها و لذت های همگانی.......



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط امید فرهادپور  | 



.........سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داندکه خود انتخاب نکرده است و می گوید:چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست٬ نمی توان شایستگی یا نا کامی تلقی کرد.

او معتقد است در مقابل چنین وضع تحمیلی٬باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ٬ ابلهانه است.

٬

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط امید فرهادپور  |