تبليغاتX
پلاک سوخته

 

این دریچه برای همیشه بسته شد

 

" هرکسی در زد بگو من مرده ام

نعش خود را هم از اینجا برده ام "

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 0:15  توسط امید فرهادپور 



 

حالا که همه چیز هم از آخور می خورد و هم از توبره !!!و بخور بخوری شده است که بیا و نپرس!

شهر خالی شده است از کلمه و شاعر بخت برگشته را بگو که چکار باید می کرد که نکرده است .

البته هنوز هم هستند مفاخری!!!!!! که از کیان ادب ناب پارسی !!!!! دفاع می کنند ولی به قول 

دوستی( که خاطرش برایم عزیز است ) آنها شاعرند ولی ما فقط شعر می گوییم !!!!!!!!!

باز هم سپاس ایزد منان را که ما شاعر نیستیم . این موهبتی است که نصیب هر کسی نمی شود .

 

 

 ماخانه بدوشان غم سیلاب نداریم

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

راه را گم كنم اتفاقي افتاده است !

با كدام سرويس راحتتري؟

اول يك قافيه جور كن براي نيمه شب

فرزندان آدم را با داركوب نوك زدند

روي خوابهايم برگهاي زرد اتاقت جلوگيري نكند انگار امروز هم مدرسه ام دير شد!

بگذار يك سال تمركز كنم

شهاب سنگها كه هرشب زبانه مي كشند به سبزي سرشان اعتنايي ندارند

اين كهكشان يك جاي ديگرش درد مي كند که از منظومه می ترسد

حالا كه جمجمه ات عاشق شده سينه هايت مال من

عقب تر هم كساني بوده اند كه شبها بيدار بمانند

مسيرت را از ابتدا روشن كني بند به آب داده ام

جلبكها كفاره ي گناه مرداب نباشند به كجايت بر مي خورد

درخت بي شاخه يعني برج ايفل با لامپهاي رنگي كه دنبال سايه اش مي دود

باور نداري استغفار كن

بيشترين خط مربوط مي شود به آنهايي كه خطا كردند

حالا هي از دختر همسايه دوري كن

شيشه هاي پخش شده پايت را مي ليسد

اين را به گردن بيانداز صورتت آفتاب بگيرد

تو از تباني اجرام و صوت داوود و شرم يوحنا و زيبايي كه خفته است و سگ اصحاب كهف و

گوساله اي كه گاو نشد بپرس

ثانيه اي كه به عقربه مي چسبد خود را انكار ميكند

بهتر است يك بار ديگر جوخه را متر كني تا به كسي نمي توان صبور وسنگين و سرگردان فرمان

ايست داد

روي همين بلنديها جولان بده

نوار كه محاصره شد باختر را كرانه ببوس تا خاور آواز بخواند

 

به مصداق آن نامه ي اشكبوس

كه مي خواند روشن خداوند توس

 

زمين را پس از من دوپاره كنيد

براي  شه  با  صفاي  ملوس

 

خوشا خون كه يك شب از آن بگذرد

برآرد سري  بين  سرها  خروس

 

شبيه كمندي كه جا مانده بود

مرا يك وجب هم كفايت كند

 

به آن اشكهايي كه خشكيد چاه

به  نام  خداوند گيتي  و  ماه

 

پس از من كسي جستجويم نكرد

بگو  از  كه  ترسيد ،  بويم  نكرد

 

الفباي  تو  عين  زنجير  شد

در آغوش سودابه ها پير شد

 

كمي روي ماه مرا هم ببوس!!!

 

 

                                                   آبان89  اميد فرهادپور

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 13:46  توسط امید فرهادپور  | 



 

پشت سرم را که نگاه کردم دیگر نبود . چند سالی می شد که سینه اش را سوراخ کرده بودند . پیشتر ها آب بازی را دوست داشت و قاصدکی که روی شاخه نشسته بود تا حد مرگ به گریه اش می انداخت . همیشه از آن بعدازظهر نیمه سرد حریری حرف می زد و عشقی که مانند تمام عشق های پاک به جدایی کشیده بود . تازه سر عقل آمده بودم که صدای آژیری حواسم را به هم ریخت . گرمی انگشت هایی را روی شانه ام حس کردم . یعنی دوباره برگشته بود ؟.........

 

                                                                            " قسمتی از داستان فراموش شده "

کتاب دوست عزیزم حسین رضوی فر با عنوان "لبت را غلاف کن " انتشار یافت . جهت خرید به کتاب فروشیهای معتبر کازرون ویا وبلاگ ایشان مراجعه فرمایید

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 13:42  توسط امید فرهادپور  | 



 

دلیلش را حتمن خودتان می دانید .!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

شاید عمدن گذاشتم تا عید تمام شوم  که از زیر بار شکنجه ! تبریک سال نو!!!!! خلاص شوم .  اصلن حرف نزنم خیلی بهتر است . اینطور فکر نمی کنید؟؟؟؟؟

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 21:46  توسط امید فرهادپور  | 



 

 روح بلند روحانی راستین تشیع علوی ،

 

     حضرت آیت الله منتظری

                                                                آسمانی شد 

  

 

 

سلام .

قرن چندمش مهم نیست ! ولی وقتی "نظامی گنجوی" می گوید :

 

دین تو را در پی آرایشند

درپی  آرایش و پیرایشند

 

بس که ببستند بر او برگ وساز

گر تو ببینی نشنا ســیش بــــاز

 

حالا لطفن پیدا کنید پرتقال فروش را !!!!!!

 

برخی از دوستان کامنت گذاشته اند که شعر را" کوتاه تر " بگو . دلیل آن را هم کمبود وقت و سرعت دنیای امروز و……… بیان کرده اند . نمی خواهم فتوا بدهم ! ویا اظهار فضل! کنم ( که شکر خدا نه فاظلم و نه فقیه ) اما این فرمایشات کمی نیاز به تعمل ندارد ؟ الحمدلله در این مملکت تا دلتان بخواهد" وقت" داریم و "کلام کوتاه" . پیچ رادیو ویا بهتر است بگویم ماهواره تان را باز کنید . انواع و اقسام کلمات قصار و فرمایشات ریز !!!!! را می توانید ببینید و یا بشنوید . انتخابشان را به خودتان میگذارم. شعر این پست نیز کمی بلند است . ماییم و نوای …………..

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:40  توسط امید فرهادپور  | 



 

ســــــــــــــــــــــلام !

 

وعده داد ه بودم  تا آسمانی دیگر و بارانی یکریـز ! به دوستی گفتم :

وقتی ما می‌خشکیم انگار همه چیز خشکیده است !!!!

این روزها فقط به آسمان نگاه می کنم تا شاید آرزوی باران را فراموش

نکرده باشم ولی همیشه در ، روی یک پاشنه نمی چرخد .

نمی دانم سالها پیش بود یا همین چند دقیقه پیش که یکی می

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:37  توسط امید فرهادپور  | 



 

 

 

 جنون مدد کن و برگردان

مرا به جاده ی حیر ا نی

 

 

  "بدردو"   تا آسمانی دیگر و بارانی یکریز

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:27  توسط امید فرهادپور  | 



زنگ که زدم می گفت : ما دیکتاتوری نخواستیم . تو را به خدا یک جوری صدایمان را به گوش مردم برسان. من خواب بودم . لیوان آب را که برداشتم و دستم به خنکای آن بیدار شد خیلی چیز ها معلوم شد .باز هم آن حلقه ها را خیس دیدم . گلوله هایی که زمانی با اشاره ای می ریخت . حالا من بودم و یک دنیا صدا . چگونه فریاد بزنم.داشتم فکر می کردم چگونه ؟ کسی از توی گلو حرف میزد . در ست حرفهایش را نشنیدم . شاید خواب بود یا.

"مادیکتاتوری نمی خواستیم"

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:59  توسط امید فرهادپور  | 



در انتظار کسی هستم ،که صدایی بلند دارد
مثل همه باید بگویم سال نو مبارک! جمله ی قشنگی است؟این قشنگتر است یا اینکه دختر همسایه عاشقم شد؟؟؟!!!! روزگار غریبی است.......

دلم می خواهد اینجا دعا کنم ولی نمی دانم کدام را بگویم. این درد مشترک همه هم پالگی های ماست و کاریش هم نمی شود کرد . اما..................

خدایا:این سال نو را به تقدیری رقم زن تا با چشمهای خود ببینیم و با گوشهای خود بشنویم و از همه مهمتر فکر مان را و اندیشه مان را از آن خود کنیم . بار الها هر چه خود خواهی برایم پیش آر    زانکه دق الباب زیبای من است.   یک قدم کمتر برایم عیب نیست     پشت در غوغای لیلای من است

 

پیروز باد مزدا

پیروزباد نوروز

نیک روی باد آریا

 


   


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:8  توسط امید فرهادپور  | 



سلام

دیر آمدم ولی همیشه اینجایم . روزها گذشت که پاییز نیز با آنها بود . برای ما که جز حسرت ، چیزی نداشته و نداریم و تاریخمان تنها در  این کلمه خلاصه می شود، غریب نیست . پاییز و آتشی،محمد مختاری،جعفر پوینده و گذشته ای که پر از خود زنی است!

عجیب نیست که هیچ ملتی به اندازه ما ، انقطاع فرهنگی نداشته است و در این رفت و برگشت نیز چقدر دچار انحطاط ! شده ایم . به راستی ما کجای جهان ایستاده ایم؟ از آیین محمد تنها یک نماز به جا مانده است که خودمان میدانیم که هر چیزی می تواند باشد جز نماز! از ترازوی علی تنها یتیمان شیر به دست داریم و از حسین فقط تشنگی و گریه!!!!!!!!. ما سرآمد انسانهای جهانیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چقدر جهان به آیین محمد و ترازوی علی و نه  گفتن حسین محتاج است ؟ امروز غزه در آتش کینه و خون و سیاست !می سوزد . امروز غزه به حسین محتاج است نه اعلامیه و شعار و محکوم کردن ! از خودمان بپرسیم پس حسین کجاست؟؟؟؟!!!! امروز عاشوراست و خیابان مملو از آدم ! حسین کجاست ؟ تنها همین!!!!!

 

 

باز هم شعر می نویسم و آرزوی دیدارتان را دارم . یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:14  توسط امید فرهادپور  |