تبليغاتX
پلاک سوخته

پس از یک غیبت نسبتن طولانی برای شما و بسیار طولانی برای خودم تنها باید بگویم : سلام!
گاهی زوجها که فرد می شوند به خلسه ای فرو می برندت که انگار نجابت هزاره های دیگرت را به باد داده ای !!!!!!! این هم شاید گوشه ای از نسبیت نفس کشنده انیشتین باشد که هر روز و ساعت با هستی جدال می کند !

به هر حال روزگار غریبی است نازنیین !!!!!!

خیلی حرف دارم ولی باشد برای بعد . دو شعر را می گذارم که اولی را با بزرگی و لطف دوست و سرورم احسان مهدیان و باران عزیز و دومی برای کسی که نمی شناسیدش ولی امیدوارم به زودی به جمع ما بپیوندد . خانم معصومه نوروزی که فعلن کارشناسی ارشد را می خواند در تهران و بعدن صدایش را می شنوید . صدایی که تک مانده و تک ! نمی ماند.



بگیرمت ؟

با هر دولاّ و راست شتر را فراموش کنی بهتر !
به این جنون نیم بند! چوب لای صخره‌ات گذاشته‌اند
وگرنه به پرتاب پلنگ ، مـاه نمي افتد از :
" نیست در شهر نگاری که دل ما بـبـرد " / بُـرد ؟
سپیدم .عوضی نگیر ! چه ساده روی آبي كاشي لِـه شدی !
درد از اين سلول در به در تا بشکن و بالا بیاندازي كه حال نمی‌کنم
چگونه از پلیسی رد شوم که درست وسط پانتومیم شبـهای روشنم جاز مي زند
ونگوک اندام یدکی‌اش را بشکند و بالا بیاندازد براي لاک ناخن رقصنده با گرگ ... كه چي؟
باران ندیده بارانی‌ام چقدر به تن شما گشاد است آقا! نيست در شهر نگاری که دل از ما بـبـرد / بُـرد ؟
شاید این متن بايد گرگ شود ، برقصد با كليسائي كه اعتراف مي كند
من اميد فرهادپور اگر اين سر نبود گردن به هيچ سري نمي گذاشتم ، احتمالن!
با سه تخته سنگ‌ نوشته‌ / نـه . . .نبشته‌ی اهرام شیرین تر از عسل!
سپید تر از ماست باشد روي شما ! من كه هنوز به بلال دلخوشم
کلونازپام هم زوري ندارد ... زور نزن ! من هنوز اميد فرهادپور رو از اينتخت بر نمي دارم.
اندرونی را از هر چه بی آزارِ آزاردهنده است ...خالی کن ... از هر چه آزار بی آزاردهنده خالی ام!
کجای این جریان به حسادت ربط دارد جز عقربه‌ای که می‌خواهد به ساعتم ...
یک‌بار دیگر " قوس‌اش " به من و " نای‌اش " به تو ؟
جدول با کلمه‌ای پـُر می‌شود که حرف اولش سخت‌تر از حرف آخرش باشد ... باشد.
چرا این گوشت اضافی بالا آمده از سینه‌ات بشکن و بالا نمی‌اندازد ، بـرقصم ؟
باز هم از تو نوشتن اسیرم می‌کند حالا كه به آخر متن رسيده ام.
امضاء : دون ارنست و گابریل غادة النزار فروغ

امید فرهادپور
22 / 2 / 87

به خا طر صدایی که هنوز شنیده نمی شود
برای "معصومه نوروزی "

دل از من که با عقل یکی شده بود به دریا زدو نرفت
دچار هیجان غلیظی نیستم که باشد
روی شقیقه ام حک شده ای بازی به بازی
این شعر را تنگ کرده ام که هی پر شوی و سرریز
انتظار بی جایی است اگر شب در صاعقه بماندو رعد سلانه سلانه امضا بگیرد به نیابت از تو
هنوز هم حاضرم گوش ماهی بخرم آویزانت کنم تا "اقدسیه"
" دیس " من " کانکت " نمی شود رو به ساحلم می فهمی ؟
با این دست سوخته و آتش سیگار چه کنم ؟
شاید حماقتی است از نو ع فرو خورده اش که هنوز پا در هوا....

تاکسی!!!!!
"اقدسیه "تا گوش ماهی در بست!!!!!!!
به موج چندم نرسیده پیاده شدم در بست !
هجوم من و قبیله از خیالم رد نشوی دربست!
منم و پای برهنه و پوتین پوسیده دربست!
به نیش عقرب و زهری که ته نمی کشد در بست !

تاکسی!
تا دانشکده دربست!






امید فرهادپور
خرداد 87

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:44  توسط امید فرهادپور  | 



....من شخصن بدون هنر نمی توانم زندگی کنم . اما هیچ گاه این هنر را برتر از همه چیز ندانسته ام . اگر وجود هنر برای من ضروری است٬ از آن روست که مرا از هیچکس جدا نمی کندو به من امکان می دهد که آن گونه که هستم ٬ همتراز با دیگران زندگی کنم .

 

هنر شرابی نیست که به تنهایی می نوشند ٬ بلکه وسیله ای است برای تههیج بیشترین آدمیان از راه ساختن تصویری ممتاز از رنج ها و لذت های همگانی.......



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط امید فرهادپور  | 



.........سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داندکه خود انتخاب نکرده است و می گوید:چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست٬ نمی توان شایستگی یا نا کامی تلقی کرد.

او معتقد است در مقابل چنین وضع تحمیلی٬باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ٬ ابلهانه است.

٬

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط امید فرهادپور  | 



صدای شلیک توپ را نشنیدم . دخترم با اشتیاق تمام گفت " سال تحویل شد" به همسرم تبریک گفتم. پسرم مرا بوسید و گفت می خواهد برایم کراوات ببندد ! همسرم در آینه نگاه کرد و خندید .شاید اعتقاد داشت ماه شده ام!. سنگینی اکسیژنی را که در ریه هایم فرو می رفت ٬  با لبهایم می فشردم . هوا بس نا جوانمردانه سنگین بود ! نه به خاطر کراوات ! به دخترم نگاه کردم تا بگویم چفیه ام را .... ! چیزی نگفتم . به هزار دلیلی که نمی گوییم ! برای یک لحظه شاید ٬ به تغییر فکر کردم که با اولین ماشینی که بی دلیل٬ جلویمان پیچید٬ فهمیدم هیچ تغییری وجود ندارد ! تقویممان را فقط باید عوض کنیم !

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط امید فرهادپور  | 



سلام . به جای هر گونه مقدمه ای دو شعر می گذارم . دو شعر کاملن متفاوت از نظر زبانی و بیانی !با ابراز نظرات شما قطعن بهتر می توانم بفهمم که " در کجای زمان ایستاد ه ام ". سالم باشید . یا علی

 

   " گرینویچ "

دارم سعی می کنم

به وقت خودم بنویسم

انتظار نداشته باش

هر هوایی بخش پذیر باشد

 

‍‍

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط امید فرهادپور  | 



نه گزینشی در کار است و نه رد صلاحیتی ! هر کسی می تواند سوار شود . این کشتی حسین است که نه به زور کسی را به بهشت می برد نه به جهنم . از پسر فاطمه و علی انتظاری بیش از این نیست . وای به حال ما اگر خودمان را حسینی بنامیم .

سلام . در دنیای واقعی که خیری ندیدیم . وارد دنیای مجازی می شویم شاید عاقبت به خیر شویم !!!.

با خیال راحت نظر بدهید . هیچ گزینشی در کار نیست .

قرن هاست که شیعیان در سوگ شهدای کربلا نشسته اند و هر سال با مراسمی که به زعم خودشان بهترین راه برای زنده نگه داشتن عاشوراست یاد کربلا را زنده نگه داشته اند ولی چرا تا به حال کسی به فکر آنهایی که حسین را ترک کردند ولی دیگر نتوانستند برگردند نیفتاده است ؟؟؟؟ آیا جا ماندن از قافله بهترین مجازات برای آنها بوده است ؟؟؟؟؟؟ . فعلن بگذریم . شروع این وبلاگ در آستانه ی اربعین حسین است . برای کسی که زندگیش را قرن هاست در جا ماندن از قافله تجربه کرده است شاید این بهترین فرصت باشد . شما این طور فکر نمی کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . یاعلی

 

به خاطر نرفته ي شهيد هاشم مرادي

به خاطر همه ي جا مانده هاي قبيله

به خاطر..............  

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:13  توسط امید فرهادپور  |